یک فکر سبز در سر من قد نمی کشد
نقاشِ ذهن بد است و بجز بد نمی کشد
صد نقش می زند به مهارت به لحظه ای
جز بارو و حصار و بجز سد نمی کشد
صد لشکر آورد همه بی مهر و بد نهاد
سوی من شکسته . به سر حد نمی کشد
افتاده ام خموش به کنجی و ، صد نبرد
در من به پا شده ؛ جز رد نمی کشد
خط می زند همه را و فقط خودش
جاوید و ، سوی خویش بجز دد نمی کشد
ددها درون ذهن خسته ی من جنگ می کنند
یک شاخه در هوای صلح و صفا قد نمی کشد
مغموم و مهرخواه و پر از خشم و زخمی ام
نقاشِ خشم ، روی و لب و خَد نمی کشد
من ایلی ام فتاده به قشلاق داغ ها
اسبی مرا به چشمه ی سرحد نمی کشد .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی