شود فرهادِ قصه، خسروِ جم
پریرویا گذر کن سوی مشرق
پسینگاهان و، واکن بقچه ی دق
دلم تنگ است و این جا در کمینم
که «شیرین چشمه را جوید» ببینم
بلورِ تن به آب این حوالی
رها کن ، پر کن این چشمانِ خالی
نگاهم را انار و سیب بسپار
به سانِ رخت کاو خسرو کند خوار
خدا مرداد را با چشمه آورد
به چشمم غوطه ور شو : چشمه ی دَرد
دو چشمم ، برکه از آغازِ خرداد
که شیرین تن نماید تیر و مرداد
مرا خسرو کن ! ای شیرینِ فرهاد
ز پا افتادم از این رسمِ بیداد .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی