پاییز می گذرد دوباره
زمستان می رسد دو باره
تابلوی برگریزان، در انتظار
تا طلوع مرواریدی بر نقره ای رهوار
با عطر یال هایش و گیسوانت
در هم و در کوچه باغ کاهگلی ، رقصان.
چه قدر خیال خوب است
چه قدر وهم خوب است
و من این روزها
چه قدر از واقعیت محض بیزارم.
کی خواب تابلوها تعبیر می شود ؟
کی سکوت گورستانی توهم را
شیهه ی توسنی با تبسم بامدادوشی
در هم خواهد شکست .
چه قدر یلدا دراز است . . .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی