کنجِ خیال، خانه کرده ای، ای بذر ناله ها!
تا آبیاری ات کنند، روانند ژاله ها
تو نیستی و غباری گرفته هستی من
مات ام ، گرفته ام، پسِ یادت چو هاله ها
شیدایی ام ز حد خرد درگذشته، وای
فرزانه ای که بود گهی شمعِ واله ها
یکچند دوری ات، به برم ،سال و بیشتر
این باده، کهنه ای ست از آن چند ساله ها
دل : سوخته، قبا: همه خون؛ برگ برگ : دل
رفتم، روم ز یاد تو در باغ لاله ها
پنداشتم چراغ تو موسای من شود
موسا!مسیح! من به مصر فتاده م به چاله ها
برچسب:
نویسنده: کیان امینی