دلشده ای فرتوت کنار برج کاهگلی پیر لمیده
در دلش گردوی تناوری
که جرزهای حوصله و سنت را ترک ترک کرده ست.
تنها گردو می ماند و رقص برگ هایش در آفتاب بهاری
- اگر که بیاید -
و دانه های سترگش در مهرگان
- اگر که بیاید-
و کیست که بداند
نهالی کوچکی روزی در گلدان وجود من
وسعت دنیا را با خود می پنداشت
اکنون گلدان کوچک من
ویران
سایبان دل انگیز عشق گسترده
ولی چه فایده
نمایشی که خوانده و اجرا می شود
و گویند از نگارندگانی مجهول بجا مانده ست .
دست هایت دیروز معجزه ی دردهای من بود
یاد آن ها فردا
ابهامی ست
که رمزگشایی عالِمان بی عشق را می طلبد .
ویرانه های من
زیر وسعت تو
میدان گفتمان های ادبی عبوسان عالِم خواهد بود
بی آن که لحظه ای را از اضطراب دیداری لرزیده باشند .
دیروز و امروز و ما رفتیم
تا فردا و تحلیلگران یخی
از راه برسند و
فسیل های این ماموت را برانداز کنند .
دردی ست وامق بودن ، عذرا بودن
در کتاب عالمان عبوس بی درد.
برچسب:
نویسنده: کیان امینی