خرید بک لینک
سر در سرپوشی سیاه

بر تخته ای با ضجه های مرگ

در آستانه ی افتادن حلقه ی طناب بر گردن

از شدت هراس

هیچ اندیشه ای در ذهن نمی خلد

انتظار سقوط و درد و

پایانی تجربه نشدنی . . .

سرپوش برداشته می شود

نور می آزارد دیدگان را

پاها تاب ماندگاری ندارند

پیرزن فرزند از کف داده

نخواسته مادری دیگر به دردش دچار شود .

رهایی.

گیج و مبهوت در غوغای پیرامون

پا پیش نمی رود

شمال و جنوب در هم پیچیده اند.

حسی غریب همچون هاله ای در برش گرفته

میان اختیار و تقدیر

میان شرم و شوق

میان بودن و نبودن

میان وحشت و آسودن

بر کناره ای لم می دهد

و آرام آرام بر زمین چمباتمه می شود :

شوق در شرم

شرم در وحشت

وحشت در انبوه شادی پیرامونیان

بوسه هایی مه آلود بر چهره

دستانی نا معلوم که بر می گیردش

و سوی ناکجا که می بردش

دنیای پس از مرگ است آیا

بی آویخته شدن و بی درد ؟

شاپرکی در مه نا پدید می شود . . .

می جهم در خویش می خزم

سرد و داغم

تبدارم و لرزانم

چه کابوسی را از سر گذرانده ام !

بگذار آسوده بخوابم

عشق، زولیت می خواهد

رومئوی اثیری بی پایان.

دست بردار ازین زخمی زهد و تردید

بگذار حوریان موعود

دلشان خوش باشد . . .

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: يکشنبه 2 دی 1397 ساعت: 15:22

صفحه بندی