بر تخته ای با ضجه های مرگ
در آستانه ی افتادن حلقه ی طناب بر گردن
از شدت هراس
هیچ اندیشه ای در ذهن نمی خلد
انتظار سقوط و درد و
پایانی تجربه نشدنی . . .
سرپوش برداشته می شود
نور می آزارد دیدگان را
پاها تاب ماندگاری ندارند
پیرزن فرزند از کف داده
نخواسته مادری دیگر به دردش دچار شود .
رهایی.
گیج و مبهوت در غوغای پیرامون
پا پیش نمی رود
شمال و جنوب در هم پیچیده اند.
حسی غریب همچون هاله ای در برش گرفته
میان اختیار و تقدیر
میان شرم و شوق
میان بودن و نبودن
میان وحشت و آسودن
بر کناره ای لم می دهد
و آرام آرام بر زمین چمباتمه می شود :
شوق در شرم
شرم در وحشت
وحشت در انبوه شادی پیرامونیان
بوسه هایی مه آلود بر چهره
دستانی نا معلوم که بر می گیردش
و سوی ناکجا که می بردش
دنیای پس از مرگ است آیا
بی آویخته شدن و بی درد ؟
شاپرکی در مه نا پدید می شود . . .
می جهم در خویش می خزم
سرد و داغم
تبدارم و لرزانم
چه کابوسی را از سر گذرانده ام !
بگذار آسوده بخوابم
عشق، زولیت می خواهد
رومئوی اثیری بی پایان.
دست بردار ازین زخمی زهد و تردید
بگذار حوریان موعود
دلشان خوش باشد . . .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی