در دلم
وهم صد بوسه به رؤیا
در سرم
چشم هایم در خیال وصل
باز
بسته تر از دخمه های عدل زاهد
دستهایم
لاابالی می نویسم هر خطی در قالبی
بی گدارم در میان سبک های پر دُرِ شعر دری
می نویسم تا خنک گردد دلم، دستم ، قلم
از فشار و داغ ضحاک فراق.
از اوین می ترسم و شعرم رمانتیک می شود
این چه بازی با خودم دارم ؟!
چه مضحک شاعری!
ناگزیرم از نوشتن.
این نگارش
از برای شعر نیست
هر سلیمی ناتوانان را شناسایی کند
ناگزیرم کاین برون ریز غم است
ملقمه از هجر و ظلم و یار و مفتی و فلان
کاو خیال رستگاری دارد از بهر همه
حتا منی دوزخ ستیز.
خوشخیالان کم نی اند اندر جهان
من به بوی تو
فلان در فکر فردوس من است.
می نویسم ناگزیر
این سیاهه شعر نیست
شعر حرف فاخر است
این قشون زخم های خون چکان مبهم نا مرتبط
خط تصحیح نگاری را طلب کرده ست
تا در دشت شوق
عشق را از چرک و
خود را از مترسک وا کند
می نویسم
تا که او می خواندم .
ناگزیرم
دودی از دل
آخرین راه نشان دردها از راه دور .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی