بشارتی به لبخندکی کوتاه در ناکجایی داده اندم .
هزاران دهه را بر شانه دارم
دوتا و گرانبار در بیراهه های هر ناکجا
به جستجوی آن بشارتم.
شاید من از سده ها پیش
با خودم در سخن بوده ام
شاید همه ی راه را با وهم یک بشارت آمده ام
اما آن چشم ها
خنده ها و شیطنت ها
چگونه می توانست وهم باشد.
چیزی در جایی
سر جایش نیست.
شاید هیچ چیز ، هیچ گاه
در جای خود نبوده است.
جای ها را کی فریاد زده اند ؟
کی فریاد زده است؟
جای من کجاست؟
سوی من کجاست؟
غبار درشت و شور با باد داغ
در هم می پیچند و می آیند و
مرا در آغوش داغ و گرد خویش
بر می گیرند و می برند .
آیا این همان بشارت است؟
با خیال تو
بر شانه های گردباد داغ؟
چیزی در جایی باید. . .
شاید . . .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی