اندوه با شولای سیاهش
بر فراز زمان و مکانم
دامن کشان می رود و می آید.
لب های رهگذران می جنبند
در من شنیدنی نیست .
در هرم تابستان
به خود می لرزم
می روم تا دور شوم
از آنچه نمی دانم چیست.
هیچ جایی
آرامشم نمی دهد
خسته ام از تلاش برای به یادآوردن
انبوهی از خنده های مبهم و محو
به هم چسبیده اند
چیزی مرا روشنایی نمی دهد
در آفتاب تابستان
شبی تاریک مرا و شهر را فرا گرفته
خار پشت زخمی می خزد و می خیزد و
گاه به هر سو می غلتد
از خود زخم می خورد
از خود درد می برد
تنها و ساکت فریادهایش به نگاهی مهیب
تبدیل شده ست
چشم هایم هراسان و هراسنده اند
نمی جویند چیزی را که آرامشان بخشد
چشم هایم زخمی اند و خشمناک
چیزی برای نوشتن نیست
چیزی برای تداعی نیست
اما انبوهی دردها و خنده های تاریک
رهایم نمی کنند
ای کاش
بارانی از راه می رسید . . .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی