خسته ام از قرن های انتظار
شرمناکِ لاشه های بی مزار
لحظه های پر ز او خالی ز من
سال های پر ز خود خالی ز یار
زندگانی چیست شرحش مختصر :
خسته و شرمنده عمری در گذار
راضی از ویران خود ،جنت بود
دوزخ است امید در آبادِ یار
سرخوشانه در ده ویرانه ام
نی زنان شولا کشان بی انتظار
عالمی خود داشتم از بی خودی
همچو قمری روی هر شاخ و منار
«با تو» تا گشتم، شدم بی خود ولی
بیخودی از باده ی تو مست ِ زار
تا نشستی در دل و در دیده ام
بر پریدی و شدم شیدا ، نزار
لحظه ای بود آن بهشت وهمگین
پس هبوطی قرن ها در درد و دار
از خرد! خرد و تباه از من شدی
تا شدی، من هم شدم بر دار یار . . .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی