لهیدن پراز ناله و درد بود
به رازی که بر من گشودی قسم
که بی راز، روزم پر از رقص بود.
چرا وانمودی سر راز دردآوری
که جز ترس و شرم و تپیدن نداشت
خیالی به خواب شبانی نهادی
که یک شب نخوابید دیگر ز آشوب خاطر
چرا پا نهادی به شهری که قمری ندارد
چرا پر کشیدی که یادت بسوزد دل شهربان را
چه گویم :
که این از ازل سهم من بود؟
و یا خود به پای خود افکندم این نعش، در درد
و یا شهرزادی که از روستازاده ای رشک می برد
که آسوده می رفت
و آسوده می خفت
و آرام در یاس خود ذوب می شد ؟
من از دست های خودم آرزویی ندارم
که دیگر کسی آورد روی انجام کاری .
مرا با تن خویش وا نه
که دل دیرگاهی ست خفته ست و مرده ست .
بپا خیز و نو کن دلی را که با آن
دلی را که ساده ترین بود، یغما نمودی
بپا کن اگر عاشقی ، خیمه ای از شهامت
نه چون ترسویی در فرار از بلاهت
که او می دوید و
نهاده سر اندر پی اش عشق یاری .
به پاس هر آن عشق و ذوقی که روزی
به خود وصله کردی ، به من نه،
بپا خیز کاین روز اثبات عشق است .
بپا خیز و با رقص فریاد کن خواستن را
اگر ...
برچسب:
نویسنده: کیان امینی