خرید بک لینک
میان دو سنگ، آرمیدن نبود

لهیدن پراز ناله و درد بود

به رازی که بر من گشودی قسم

که بی راز، روزم پر از رقص بود.

چرا وانمودی سر راز دردآوری

که جز ترس و شرم و تپیدن نداشت

خیالی به خواب شبانی نهادی

که یک شب نخوابید دیگر ز آشوب خاطر

چرا پا نهادی به شهری که قمری ندارد

چرا پر کشیدی که یادت بسوزد دل شهربان را

چه گویم :

که این از ازل سهم من بود؟

و یا خود به پای خود افکندم این نعش، در درد

و یا شهرزادی که از روستازاده ای رشک می برد

که آسوده می رفت

و آسوده می خفت

و آرام در یاس خود ذوب می شد ؟

من از دست های خودم آرزویی ندارم

که دیگر کسی آورد روی انجام کاری .

مرا با تن خویش وا نه

که دل دیرگاهی ست خفته ست و مرده ست .

بپا خیز و نو کن دلی را که با آن

دلی را که ساده ترین بود، یغما نمودی

بپا کن اگر عاشقی ، خیمه ای از شهامت

نه چون ترسویی در فرار از بلاهت

که او می دوید و

نهاده سر اندر پی اش عشق یاری .

به پاس هر آن عشق و ذوقی که روزی

به خود وصله کردی ، به من نه،

بپا خیز کاین روز اثبات عشق است .

بپا خیز و با رقص فریاد کن خواستن را

اگر ...

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: شنبه 22 دی 1397 ساعت: 6:49

صفحه بندی