اما گناه چشم نبود و عینک و خورشید
تنها گناهکار خودم بودم
از یاد برده بودمش
در انبوه رنگ ها و صداها و جنگ ها
صد جنگ نمره و مدرک ، جاه و هزار دره ی بیراه
اکنون میان همهمه ی زرق و برق ها
تنها، غریب؛ صد رعد در گلو
در چشم ها باران ِ ساکت و پاییزی
در من جهید نور سیاهی
یک لحظه مزه یافت همه زخم و سوزها
اما دوباره تلخ شدم
دریافتم نگاه کودکی ام را
مظلوم گمشده ام را در راه رشد و هیاهو
دریافتم که گمشده ای دارم
اندوهم از نبودِ یاور از دست رفته ای است.
برچسب:
نویسنده: کیان امینی