خاکستر افسوس در باد های همیشه بر می خیزند.
تا پرندِ دست های تو
دور شمشیرهای خونریز پیچیده اند
مردن در کوچه پیچ های تاریک عاشقی
دوست داشتنی ست
از خنجری خشن با دستی حریری
در سیاهترین کوچه پیچ های شهر کهنه مردن
سپیدترین فرجام است.
برای تو می میرم
که تیزترین تیغ را در نرم ترین دیبا
سالها با خود داشته ای.
چه ساده لوحی دلچسبی داشته ام من
برای آن که مرا خواهد کشت
چای ها ریخته ام
وراجی ها کرده ام
و هرگز به در خود غلتیدن
به زخمه ی نبودنت
نیاندیشیده بودم.
عشق بلاهت است
یا بلاهت عشق است
فرقی نمی کند
تو نیستی
و این با هیچ مرهمی خوب نمی شود
و با هیچ پرگویی از یاد نمی رود.
برچسب:
نویسنده: کیان امینی