انگار گرفتگی ها هم به روز می شوند
این تلخی و زمختی را نیازموده بودم
باید می رفت دستانت از دستانم
از اول پیدا بود
چه روزگار عریبی ست
به جای برنوی روشنفکران آرزانتینی
افتادن دستانت از دستانم
بی دفاعم کرده ست
از پشیمانی نمی نالم
تقدیر طلوع، غروب است
و دستانت غروب کرده است
می توان طرح ها و هاشورها زد
شعر ها و شروه ها نوشت
که می نویسم
اما دستانت به همین زودی آن چنان دور شده اند
که چشمانم را یارای دیدنشان نیست.
همه ی حرف های نگفته در آخرین سایش سرانگشتان
نشسته بود انگار
که در هیچ تعبیری نمی آیند
هیچ ابهام عاشقانه ای بهتر از گنگ بودن نیست
بعد از دستانت
این سیاه مشق ها
شعر نیستند
تقلای گنگی است که از چیزی بی مثال می گوید.
شاید از مثنوی و غزل بگریزم
از وزن و از عروض
از تو گفتن دلنشین تر است
تا در کشاکش افاعیل و قافیه تکه پاره شوی
مثل دستانت با شکوه باش
پرواز کن در مِه
مرا به یاد میاور
چیزی نگو
بگذار تلاش کنم فراموش کردنت را
هر چند بی حاصل باشد .
دستان حریر ی ات از شمشیر اسکندر چنگیز و تیمور
با سرزمین بردباری ام
ویرانگرتر بودند.
تاریخ دلم
این زخم ها را اگر چه نمی خواند
اما هر روز رونوشتی تازه از آن بر می دارد.
زخم هایم را دوست دارم
کاش تصویری از آن شمشیر حریری در چشمهایم نشسته بود
کاش
...
برچسب:
نویسنده: کیان امینی