دلِ گرفته
غریبی ست در میانه ی شب
کویر و خار و محاق و
عطش، عطش و عطش.
کجاست کوزه ی لب های عافیت بخشی
که کور شده
چشم راهی برهوت .
ز یورد پا کشیدم و
روزه گرفتم از لب تو
میان روز
شبی بیکرانه بال گشود.
عقاب انده و گنجشک کوچک دل
کجاست تیر غیب
که از دست غیب نیست نشان .
لبت، لبت، عسل نوشداروی درد
خیال تو
خیال عسل در دهان تلخ فراق.
کجاست پنجه ی نازت
که این گیسو
خیال ناز نوازش به خواب می بیند .
چه سخت می گذرد
روزگار بی آبی
...
برچسب:
نویسنده: کیان امینی