هنگامه است نگار دورنشین !
برآی و ببین :
ما پیاله کشان و
محتسبان قداره کش
در هم آویختیم
در هم آمیختیم
ما بوسه می زدیم
بر رخ مینویی فلان
او دشنه بر سر و روی من و نگار
خون و شراب بود
جاری جوی های شهر ها
ما مست از شراب و
محتسب از خون، سیاه مست
رقصی چنین میانه ی میدان
قشنگ نیست؟
عطر شکوه و شروه و شیون
بانگ اذان و سرود سرخ انا الحق
شمر و سکندر و تیمور و دیگران
پیر و جوان و زن و مرد
دادخواه.
از انفجار نور
سفارش به رجم بود :
ما مردمی مست و سرود خوان و لوند
در عشق روزهای رهایی
بر چهره های نگاران مست خیره شدیم
تا سوز دشنه ها را بر رخ نیاوریم
ما مست در بغل هم
در جوی های باده و خون
تا شوش و غار رفتیم
عطر عجیب شمر و حبیب
در شهر پرسه زنان نعره می کشد
من در خیال
گیسوان تو اما هنوز
یک شاعر غزلسرای نجیبم
تا گیسوان تو در معبر نسیم نشسته ست
من شاعر خیال دست نیافتنی هایم.
یک شاخه در خیال تو ای آفتاب . . .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی