وقتی تو نیستی و آمدنت را امید نیست
یک تکه هم از این شب هجران ، سپید نیست
دارم دلی پر آذرخش و ، سری پُر غو و غریو
این جا ولی به هیچ مصطبه و رف ، نبید نیست
آذرگشسب ِ غصه در تنِ من ضجّه می زند
در شهرِ شب ، بجز دلِ من یک شهید نیست
دل سوگوار نیست ولی یادِ چشم تو
هر شام ، تازه می شود و ، خود پدید نیست
سر ،بنده ی هزارها هوس و حال بوده است
اما بجز جمالِ تورا ، دل عَبید نیست
هر دلبری به بیدلی چو رسد ، خنجری زند
زخمی زدی به دل که مدارا مفید نیست
کهنه ست هر چه می رمد از هر کنار من
جز یادِ چشم های قدیمت ، جدید نیست .
برچسب:
نویسنده: کیان امینی