بهت است و بغض و مویه و خرسنگ مرتعش
باران بی درنگ و حسرت رعدی به گوش شهر
کوهی شکست و فرو ریخت یک شبی
شهری نشد خبر که به هم خورد طرح شهر
هر کوچه ای به یاد حضوری هزار رنگ
اما به چشم حسرت یک مبتلای گنگ
این شهر پر ز ترنم ز بانگ دوست
در گوش عاشقی که زبانش بریده شد
این شهر بوی کسی را بغل زده ست
با خود به هر طرفی می برد شبی
این لال گم شده با بوی یادها
آوازه ای فکنده به شور و جنون خویش
آن چشم ها
این شهر
این گنگ
بی واژه و قلم ...
برچسب:
نویسنده: کیان امینی