شعر، تقلاست هنگامی که واژه هایت زنگار گرفته اند. عشق، تقلاست در روزگاری که هر کس از دهان دیگری می دزدد. تماشا، تقلاست وقتی همه به دنبال آمار و هیاهویند. تو را در خیال داشتن، تقلاست در جهانی که هر چیزی، محاسبه ای دارد و عرقریزان مرور هزبنه و فایده، تو که رها هستی ازین ها و مرا هم چنین کرده ای. رهایی ، تقلاست در انبوه زنجیرهای گذشته و آینده و خوش و ناخوش. خواستنت تقلای شکوهمندی ست حتا اگر بوسه بر زهره و خنجر بر مریخ باشد.
برچسب:
نویسنده: کیان امینی

تنها همین تن واژه هاست
که در چشمانت زل می زنند.
این بوسه ها که بر نگاه تو می کارند
از سرزمین دور آمده اند
تحفه های بقچه پیچ
تا بگشایی و باز بر میان ببندی.
راه را با بقچه و نان و پنیرک شعرم برو
به چشمه ای که همایش دلداده هاست
صدای آب و خنده ی یاران
رها از آنچه گذشت.
بقچه ام را بگشا: شعر بخور، واژه بنوش
قانعم من به همین
بوسه بر سنگ مزار...
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
گفتم عبور ازین همه پرچین ، شهامت استگفتی ز شوق من ، پروا کن ای عزیز.
آوار شد همه ی آزمون عشقبر گرده ای نحیف.دیدی که عشق، راه غریبی ست پر هراس؟!دلتنگ نیستی؟نه. خسته ای ز خیالات عشق داغ.پاییز آمد و دی می رسد ز راهکو کوچه های پر تپش و حرف های توآن بی چراغ کوچه ی بی انتهای مستکو، هیچ خبر داری از کسیتنها به یاد آن همه گفتار، در سکوتدر کوچه های شهر قدم می زند به درد؟دیدی که عشق کوچه ی پر اژدهاست هر چند گام های نخستين پرواز روی مرتع زیبا بود؟در کوچه باد و خاک و آتش و آب است و من تنها به یاد رجز خوانی
برچسب:
نویسنده: کیان امینی

می گذرم گیج و نشانی به دست
در پی آن کس که قدح را شکست
هم ز قدح هم ز لبش خورده ام
مزه ی مینو ز جهان برده ام
عشق اگر گم شود، این دوزخ است
میکده گر صومعه شد، برزخ است
ساقی من گمشده در شهر شب
گمشده شهرم به بیابان تب
چشم و لب و خنده اش اوهام بود؟
ساقی صد آینه، بی نام بود؟
کاش گریزم ز حقیقت شبی
باز به رویا: من و آتش لبی...
برچسب:
نویسنده: کیان امینی

آهسته می گذرم از کنار شب
آرام می رمم از کوچه های شهر
از کوچه های ساکت نارفته می روم
تا یادها ندوند از پی ام دگر
من در گریزم از خود، از شهر، از هر چه یادگار
من می روم که رها
بی وزن
بی گیر و دار
در گوشه ای بخزم
زیر بهت خویش.
خورشید مهلتی بده
تاریکی شبانه بمان
تا عابری رمیده رود آن سوی خبر
آن سوی صد تداعی و آزار
آن سوی هیچ.
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
آیا دوباره می بینمش عطرش، حضورش، صدایش
سکر شناور گفت هایش رادوباره تجربه خواهم کرد؟سال ها بودساخته بودمش در وهم ورویافراتر بود حضورش از خیال های من.دوباره می نشینم و رویاهایم را می بافمبهتر از پیش.آیا دوباره، می رسد و پنبه می کند همه را با خنده های دلخواهش؟چرا عاشق افسرده می شود؟عاشق، دروغگوستمعشوق بیوفاست؟چیزی به جای خویش، نشسته ست؟من از همه ی تسکین ها، او را خواسته بودم.او اگر از نبودنم ، بهبود بیابد،آیامن باید ، راهی شومو با خیال بسازم؟کسی در من شکستهخودم یا دیگری یا هر دوبرخی شکسته ها از آن
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
من شاخص فلاکت عشقمدر سرزمین روزه و روضه
من مبتلا به قدغن ترین ترانه ی آسیای باختری اماز روزن مناره ای زوزه می کشم تمنای هوایش رااز دریچه ی نامتقارنی کاغذین پیرهنش را می خوانم.روزها و روزگار می گذرددر آستانه ی بوسهی آسمان و زمین با سرخاب دانش شتاباینجا هنوز حسرت دیدار بیداد می کند.نوشتار سکوت لیلا راچشمان ناتوان قیس شعر می کند چه بوسه های غریبی ستاز جنس صدا و واژه رها شده در پریشانی این شهر ملتهببه آزادی می اندیشم ای یارآنسوی انفجار نزدیکپرتاب می شویم به دوران اکنون، دوبارهبرایت رژی جاودانه خوا
برچسب:
نویسنده: کیان امینی

با این همه
بغض و بهت و دوری و اندوه
با این شب سیاه و شرجی طاقت سوز
جز عشق چاره نیست.
جز یاد تو ، چه می تواند این همه پر شورم کند
که درد و دغدغه ها ، خسته و شکسته شوند.
یاد نگاه تو نمی نهد که نگاهم فرو افتد.
حس صدای تو در گوش لحظه ها جاری ست.
با آن همه خسارت و فرسودگی و غم
با عشق ، زنده ام و
نغمه خوان روی توام.
با عشق، فتح می کنم
قله های رؤیا را.
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
این قلم کوفته ها، شعر نبود
چاله ی خاکستر
بر سر کوهی بود
که بیایی و ببینی و بدانی
که بسی
خاطری از پی تو آمده بود.
نعش یک عشق، پریشان ست
اینجا، آنجا
در حضور ناموزون واژگان و تصویر.
این همه
فریادی از سر گنگی بود
نعره ای از سر درد
اما
خاموش.
این قلمکوفته ها
رج هایی ست
که بدانی همه ی عمر
به دنبال تو
اما
بیراه.
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
برچسب:
نویسنده: کیان امینی
برچسب:
نویسنده: کیان امینی