خرید بک لینک
شعر، تقلاست هنگامی که واژه هایت زنگار گرفته اند. عشق، تقلاست در روزگاری که هر کس از دهان دیگری می دزدد. تماشا، تقلاست وقتی همه به دنبال آمار و هیاهویند. تو را در خیال داشتن، تقلاست در جهانی که هر چیزی، محاسبه ای دارد و عرقریزان مرور هزبنه و فایده، تو که رها هستی ازین ها و مرا هم چنین کرده ای. رهایی ، تقلاست در انبوه زنجیره‌ای گذشته و آینده و خوش و ناخوش. خواستنت تقلای شکوهمندی ست حتا اگر بوسه بر زهره و خنجر بر مریخ باشد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 2:40

تنها همین تن واژه هاست

که در چشمانت زل می زنند.

بوسه

این بوسه ها که بر نگاه تو می کارند

از سرزمین دور آمده اند

تحفه های بقچه پیچ

تا بگشایی و باز بر میان ببندی.

راه را با بقچه و نان و پنیرک شعرم برو

به چشمه ای که همایش دلداده هاست

صدای آب و خنده ی یاران

رها از آنچه گذشت.

بقچه ام را بگشا: شعر بخور، واژه بنوش

قانعم من به همین

بوسه بر سنگ مزار...

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 23:00

گفتم عبور ازین همه پرچین ، شهامت استگفتی ز شوق من ، پروا کن ای عزیز. آوار شد همه ی آزمون عشقبر گرده ای نحیف.دیدی که عشق، راه غریبی ست پر هراس؟!دلتنگ نیستی؟نه. خسته ای ز خیالات عشق داغ.پاییز آمد و دی می رسد ز راهکو کوچه های پر تپش و حرف های توآن بی چراغ کوچه ی بی انتهای مستکو، هیچ خبر داری از کسیتنها به یاد آن همه گفتار، در سکوتدر کوچه های شهر قدم می زند به درد؟دیدی که عشق کوچه ی پر اژدهاست هر چند گام های نخستين پرواز روی مرتع زیبا بود؟در کوچه باد و خاک و آتش و آب است و من تنها به یاد رجز خوانی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 23:00

می گذرم گیج و نشانی به دست

در پی آن کس که قدح را شکست

گمشده ساقی

هم ز قدح هم ز لبش خورده ام

مزه ی مینو ز جهان برده ام

عشق اگر گم شود، این دوزخ است

میکده گر صومعه شد، برزخ است

ساقی من گمشده در شهر شب

گمشده شهرم به بیابان تب

چشم و لب و خنده اش اوهام بود؟

ساقی صد آینه، بی نام بود؟

کاش گریزم ز حقیقت شبی

باز به رویا: من و آتش لبی...

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 23:00

آهسته می گذرم از کنار شب

آرام می رمم از کوچه های شهر

آن سو ...

از کوچه های ساکت نارفته می روم

تا یادها ندوند از پی ام دگر

من در گریزم از خود، از شهر، از هر چه یادگار

من می روم که رها

بی وزن

بی گیر و دار

در گوشه ای بخزم

زیر بهت خویش.

خورشید مهلتی بده

تاریکی شبانه بمان

تا عابری رمیده رود آن سوی خبر

آن سوی صد تداعی و آزار

آن سوی هیچ.

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 23:00

آیا دوباره می بینمش عطرش، حضورش، صدایش سکر شناور گفت هایش رادوباره تجربه خواهم کرد؟سال ها بودساخته بودمش در وهم ورویافراتر بود حضورش از خیال های من.دوباره می نشینم و رویاهایم را می بافمبهتر از پیش.آیا دوباره، می رسد و پنبه می کند همه را با خنده های دلخواهش؟چرا عاشق افسرده می شود؟عاشق، دروغگوستمعشوق بیوفاست؟چیزی به جای خویش، نشسته ست؟من از همه ی تسکین ها، او را خواسته بودم.او اگر از نبودنم ، بهبود بیابد،آیامن باید ، راهی شومو با خیال بسازم؟کسی در من شکستهخودم یا دیگری یا هر دوبرخی شکسته ها از آنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 23:00

من شاخص فلاکت عشقمدر سرزمین روزه و روضه من مبتلا به قدغن ترین ترانه ی آسیای باختری اماز روزن مناره ای زوزه می کشم تمنای هوایش رااز دریچه ی نامتقارنی کاغذین پیرهنش را می خوانم.روزها و روزگار می گذرددر آستانه ی بوسه‌ی آسمان و زمین با سرخاب دانش شتاباینجا هنوز حسرت دیدار بیداد می کند.نوشتار سکوت لیلا راچشمان ناتوان قیس شعر می کند چه بوسه های غریبی ستاز جنس صدا و واژه رها شده در پریشانی این شهر ملتهببه آزادی می اندیشم ای یارآنسوی انفجار نزدیکپرتاب می شویم به دوران اکنون، دوبارهبرایت رژی جاودانه خواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 23:00

با این همه

بغض و بهت و دوری و اندوه

عشق

با این شب سیاه و شرجی طاقت سوز

جز عشق چاره نیست.

جز یاد تو ، چه می تواند این همه پر شورم کند

که درد و دغدغه ها ، خسته و شکسته شوند.

یاد نگاه تو نمی نهد که نگاهم فرو افتد.

حس صدای تو در گوش لحظه ها جاری ست.

با آن همه خسارت و فرسودگی و غم

با عشق ، زنده ام و

نغمه خوان روی توام.

با عشق، فتح می کنم

قله های رؤیا را.

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 23:00

بهت است و بغض و مویه و خرسنگ مرتعشباران بی درنگ و حسرت رعدی به گوش شهرکوهی شکست و فرو ریخت یک شبیشهری نشد خبر که به هم خورد طرح شهرهر کوچه ای به یاد حضوری هزار رنگاما به چشم حسرت یک مبتلای گنگاین شهر پر ز ترنم ز بانگ دوستدر گوش عاشقی که زبانش بریده شداین شهر بوی کسی را بغل زده ستبا خود به هر طرفی می برد شبیاین لال گم شده با بوی یادهاآوازه ای فکنده به شور و جنون خویشآن چشم هااین شهراین گنگبی واژه و قلم ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 18:26

امشب غمِ تمامیِ عالم کنار من*** پاییز سوگوار به جای بهار من امشب تپیده ام بدرون غمان خود*** فردا کجا رود ای دل ! قرار من در هم فشرده اندهِ ما ، نای گریه را*** ای باده یار باش و بدَم در شرار من امشب به غصه و اندوه و اشک و آه*** ای می ! امان مده که بسازند کار من هان ای شراب تلخ ! تو شیرینی منی*** شیرین من بیا و بپا کن بهار من گیتی شرابخانه ی اندوه آدمی ست ***آدم پیاله نوش و ، ببین کار و بار من بی می دو دیده ی بیننده هیچ نیست ***ای نور باده ! طالب تو ، چشم تار من بی باده ، چشم ، درخورِ دیدار یار نی ***من زارِ باده هستم و دنیاست زارِ من هرگز نخسبد آن که سرش گرم شد ز می*** بیدار باش باده ! ز بیدادِ کارِ من حافظ که گفت کار جهان شد به کام ما ،*** از باده بود و ؛ هست : لهیب و شرار من در آتش است سیاوش برای هیچ ؟ ***سودابه ی عبوس ! نگه کن قرار من کاووس زهد و بلاهت ! بیا به بام ***کاین رستم ِ شراب فسرده ست نارِ من این نعره ، از ترشّح می بر لب من است*** وای آن زمان که سیل رسد در کنار من من قایقم نشسته به دریای بی نسیم*** ای شرطه ی شراب ! رها کن تبار من آدم منم : شکسته فتاده به گوشه ای*** حوّای باده بیا ، گلعذار من ! بس عشوه و کرشمه نمودند زاهدان*** تا شمسِ باده برآمد به کارِ من نان حلال شیخ و سبوی شراب ما*** آخر ز کوره خوش آمد ، عیارِ منزاهد! شراب رفت و لبی تر نکرده ای ***بگذر به کوی میکده : برپاست دارِ من حلاجِ زهد بر سرِ دار شراب رفت ***بهرِ ثواب ، سنگ بپرّان به دار من از سنگسار شیخ نمیرم به عشق می ***ای باده خنده زن به همه روزگار من "شکر خدا که از مدد بخت کارساز " ***شیراز و شوق و شعر و شراب است کار من ای بادِ باده ! به هم زن بساط شیخ ***تا هرچه زود ، روی نماید به عارِ من ای خم شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 19:13

دست در آیینه فرو بردم و

آغوش گشودم

در آینه غلتیدم و

در دامن خود، باز.

از بس به تو آویخته ام

آینه حتا

تصویر تو را

باز نماید به منِ محو.

در آینه

با آینه

از آینه

با دست تو بدرود کنم گاه

با حجم عبوسی

که پر از حسرت و رؤیاست.

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 12:01

وقتی تو نیستی و آمدنت را امید نیست                      یک تکه هم از این شب هجران ، سپید نیست دارم دلی پر آذرخش و ، سری پُر غو و غریو               این جا ولی به هیچ مصطبه و رف ، نبید نیست  آذرگشسب ِ غصه در تنِ من ضجّه می زند                 در شهرِ شب ، بجز دلِ من یک شهید نیست  دل سوگوار نیست ولی یادِ چشم  تو                       هر شام ، تازه می شود و ، خود پدید نیست  سر ،بنده ی هزارها هوس و حال بوده است               اما بجز جمالِ تورا ، دل عَبید نیست  هر دلبری به بیدلی چو رسد ، خنجری زند                زخمی زدی به  دل که مدارا مفید نیست  کهنه ست هر چه می رمد از هر کنار من                  جز یادِ چشم های قدیمت ، جدید نیست .  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 12:01

این قلم کوفته ها، شعر نبود

چاله ی خاکستر

بر سر کوهی بود

که بیایی و ببینی و بدانی

که بسی

خاطری از پی تو آمده بود.

نعش یک عشق، پریشان ست

اینجا، آنجا

در حضور ناموزون واژگان و تصویر.

این همه

فریادی از سر گنگی بود

نعره ای از سر درد

اما

خاموش.

این قلمکوفته ها

رج هایی ست

که بدانی همه ی عمر

به دنبال تو

اما

بیراه.

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 6 تير 1401 ساعت: 12:01

بر شترها دل سوزاندندپیاده شدیمبر خارهای حاشیه ی راه نیزپشتاپشت هم راه سپردیمدر رج شتران آسوده. از فراز تنگه به ما نگریستندو درازای رده ی پیادگانمان رابادی در غبغب افکندند. شتران و محمل ها از آن ما بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 28 بهمن 1398 ساعت: 9:46

هنگامه است نگار دورنشین !برآی و ببین : ما پیاله کشان ومحتسبان قداره کشدر هم آویختیمدر هم آمیختیمما بوسه می زدیم بر رخ مینویی فلاناو دشنه بر سر و روی من و نگارخون و شراب بود جاری جوی های شهر هاما مست اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 15:14

صفحه بندی